راميلاراميلا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 20 روز سن داره
رونیکارونیکا، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 24 روز سن داره

✿ کوچولوهای دوست داشتنی مامان و بابا ✿

یک سری از عکسهای خانم کوچولوی من

  یک سری از عکسهای خانم کوچولوی من در حالتهای مختلف موقع خواب . ای جانم قشنگم که نور موبایلم اذیتت کرد .   قربونت بره مامان که اینقدر قشنگ خوابیدی .   این فرشته کوچولوی ما به جای اینکه تو تخت خودش بخوابه میاد پیش مامانی میخوابه .   اینجا هم خانم کوچولوی من خواب بود که مامانی یکمی شیطونی کرد ازت عکس گرفت که شما هم در جواب کاری که انجام میداد به خاطر نور موبایلش بهش اخم کردی . قربون این اخمات برم .   ...
21 مرداد 1391

بهونه گرفتن رامیلا

    امروز 91/5/15 یکشنبه صبح وقتی بیدار شدیم که بیریم سرکار کلی هوا بعد بود و خاکی و من و رامیلا و بابا اتا چون آلرژی داریم حالمون خیلی بعد میشه، حسابش رو بکنید تو اون هوا تازه باید بریم سرکار و از طرفی هم رامیلا رو بیاریم بیرون، ا مروز بعد از مدتها رامیلا کلی صبح گریه کرد و بهونه گرفت که من میخوام پیش مامان سانازم باشم نمیخوام برم پیش آنا یک ربعی منو دم در نگه داشتو باباش هم توی ماشین منتظر من بود که بریم سرکار خلاصله بعد از کلی صحبت کردن و گول زدنش را ضیش کردم که بره بغل آنا تا من هم برسم به کارم، کلی هم دیرمون شد مخصوصاً بابا اتا، وقتی رسیدم اداره زنگ زدم به آنا گفتم چی شد آرومه آنا هم گفت داره شیر میخوره ...
15 مرداد 1391

افطاری

  چند روز پیش یعنی چهارشنبه هفته گذشته تاریخ ٩١/٥/٤ تصمیم گرفتیم برای گردش بریم به سمت شوشتر برای همین هماهنگی ها رو صبح چهارشنبه که سرکار بودیم انجام دادیم و قرار بر این شد که بعد از ظهر به همراه عمو مهران و خاله لیلا بریم به سمت شوشتر ما راه افتادیم و رفتیم حسابی هم خوش گذشت چون خیلی وقت بود جایی نرفته بودیم خلاصه رسیدیم و رفتیم کمی خرید کردیم از جمله ترشی، ماست موسیر و ... از اونجایی که هنوز اذان نگفته بود و افطار نکرده بودیم نمی شد مزه کنیم و به سختی انتخاب کردیم برای همین تا موقع اذان در بازار ماندیم تا اول تست کنیم بعد بخریم جاتون خالی با زبون روزه چشممون که به ترشی جات خورد حسابی دهنمون آب افتاد، وقتی هم که اذان گفت فروشنده چو...
10 مرداد 1391

ماجراهای رامیلا

  این روزها رامیلا خوشگلم خیلی خیلی قشنگ صحبت میکنم شیرینتر از گذشته, بعضی وقتها خیلی اذیتم میکنه مجبور میشم کمی سرش داد بزنم بعد با کمال خونسردی میادو میگه سانازی قشنگم بیا کارت دارم یا باز دوباره کار خودش رو انجام میده راستش خیلی لجبازه وقتی بهش میگم که این کار درست نیست یا این کارو انجام نده, تا انجامش نده ول کن نیست یه جورای سرکارت میذاره بعد میره کار خودش رو انجام میده خیلی بلا شده قربونش بر م که با این مغز کوچیکش اینقدر میفهمه, حالا تو این وضعیت شما جای من بودین چه کار میکردین ؟ بعضی وقتها خیلی عصبانیم میکنه و خیلی ریخت و پاش از یک طرف من هم خسته از سرکار اومدم و نیاز به استراحت دارم تازه باید ب...
30 تير 1391

شیرین زبون مامان

  سلام سلام دلمون برای همه خیلی خیلی تنگ شده بود . بزارین یکمی براتون از رامیلا خوشگلم بگم که چقدر شیطون شده بزرگ شده بلا شده دلبر شده و خیلی خیلی ناز و خوش زبون شده امروز ظهر با کمک دایی آرش شماره تلفن من رو گرفته و میگه مامان ساناز سلام : من هم جواب دادم سلام بعد میگه خسته نباشید : من رو بگیر بیهوش شدم از خنده که اینقدر زبون میریزه بعد میگه مامان ساناز من دوچرخه می خوام : من هم گفتم چشم عزیز دلم برات می خرم . البته فکر کنم این تازه اول خواستناش باشه . تازه خبر ندارید یه چند باری  هم که تلفنی با عمه ندا صحبت میکرد از اون درخواست گوشی GALAXY گلکسی کرد که عمه ندا هم بیهوش شد از خنده و متعجب موند که رامیلا ازش این درخ...
20 تير 1391

خبــــر خبــــر

  رامیلا جونم مبارکت باشه چقدر خوشگل شدی عزیز دلم . فدات بشم دورت بگردم که اینهمه تغییر کردی و ناز شدی . راستی دوستان گلم براتون نگفتم روز پنجشنبه بعد از اینکه از دانشگاه برگشتم نوبت گرفتم برای آرایشگاه و رامیلا جونم رو بردم آرایشگاه و موهاشو کوتاه کردم البته بهتر بگم خانم آرایشگر کوتاه کرد. الهی قربونش برم که اینقدر تغییر کرد و خوشگل شد اینقدر دختر گلی بود تو آرایشگاه رزمانا قشنگ نشست رو صندلی تا نوبتش بشه و بعد که کم کم نزدیک به نوبتش شد چون حدود نیم ساعتی نشسته بودیم که جوجو کوچولوم خسته شد تصمیم به کمی تاب خوردن تو سالن آرایشگاه گرفت به خاطر این کمی تو سالن تاب خورد و شیرین زبونی کرد و با خانم آرایشگر هم دوست شد...
9 خرداد 1391

تولد مامان ساناز

      دیروز ٢/٢٩/...... تولد مامان سانازم بود جاتون خالی خیلی خوش گذشت من و بابا اتا رفتیم کادو خریدیم برای مامان جونم و یک دسته گل خیلی قشنگ بعد یه تولد قشنگ برای مامان جونم گرفتیم. راستش مامانی چون جمعه از صبح میره و تا بعد از ظهر دانشگاه و از هیچی خبر نداشت وقتی برگشت حسابی غافلگیر شد .         ...
30 ارديبهشت 1391